مرتضى راوندى

412

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چشم مىخورد . » « 1 » به عقيدهء ما اين هردو نظر دربارهء او درست و بجاست . « عشقى معلومات كافى در ادبيّات نداشت و خود نيز عمدا از مطالعهء آثار فصحاى قديم خوددارى مىكرد . » « 2 » با اينهمه بدون هيچ ترديد « عشقى يك پارچه قريحه و در شاعرى تواناست . » « 3 » مطالب تاريخى و اجتماعى را خيلى زود درك مىكند و « در تصوير صحنه‌هاى تاريخى و ادبيّات وصفى ، توانايى كم‌نظيرى دارد . عواطف و تأثرات خود را از اوضاع زمان و نظر خود را در سياست و احساس و دريافت خويش را از عشق و مناظر طبيعت با شور و ذوق و سادگى و صميميت و استادى كامل مىتواند نمايش دهد . اشعار او سرتاپا پر است از اعتراض و عصيان در برابر بىعدالتى اجتماعى و علاقه و دلسوزى به حال بينوايان و بغض و كينهء شديد به اغنيا و ثروتمندان . افسوس - چنان كه گفتيم - زبان او گويا نيست و الفاظ و عباراتى كه فرهنگ زبان او را تشكيل مىدهند ، براى نمايش چنين صحنه‌هاى پرشور و مهيجى به قدر كافى رسا نيست و مسلما اگر بيشتر مىزيست و بيانش از نقص و عيب پاك مىشد « يادگارهاى زيادى از گلهاى ادب و شكوفه‌هاى باطراوت طبع و قريحهء شاعرانه‌اش را براى ملّت ايران ، بلكه براى تمام دنيا باقى مىگذاشت و همان اندازه از آثار ادبى كه از عمر كوتاه سراسر محنت عشقى باقى مانده است ، براى نشانهء بزرگوارى و علو طبع او كافى است . » « 4 » اشعار عشقى زياد نيست و آن مقدار كمى هم كه از او باقى مانده ، از حيث ارزش ادبى يكسان نيستند . اشعار اوليهء او ، كه بيشتر دربارهء حوادث روز سروده شده ، غالبا ناپخته و بىانسجام و از مزيّت انديشه و اسلوب عارى است ، ولى در ميان اين قطعات كوچك و حقير و گاهى مبتذل نيز مىتوان شاهكارهاى حقيقى او را مشاهده كرد . گذشته از هزليّات و هجويه‌هاى بسيار تلخ و نيشدار ، اشعار خوب عشقى منحصر است به چند قطعه مانند نوروزىنامه ، رستاخيز ، كفن سياه ، احتياج و بالاخره ايده‌آل يا سه تابلوى مريم كه قطعهء اخير بهترين و برگزيده‌ترين آنهاست .

--> ( 1 ) . گاهى تعمد دارد مثلا مىگويد : « در اين دو بيت ياء نكره را قافيه كردم و چون شعرش خوب بود ، حاضر نشدم از غزل حذفش كنم : بتا ، نظام دگر ناز و عشوه‌سازى نيست * كه اين معامله سربازى است بازى نيست كلاه خويش نما قاضى اين همه قاضى * چه لازم است كه اندر خزانه غازى نيست ( 2 ) . غلامرضا رشيد ياسمى ، ادبيات معاصر . ( 3 ) . ملك الشعراى بهار ، روزنامهء قانون ، سال 1342 ه . ق . ( 4 ) . همانجا